مدتی پیش...
94-7-28
نازنینم واقعا که عمرمون با چه سرعتی داره میگذره...
گل پسرم 42 ماهگیتم پشت سر گذاشتی.. برات همیشه آرزوی خوشبختی دارم..
خدارو شکر با همه اتفاقات تلخ امسال مکه خالجون اینا به سلامت برگشتن و خدای مهربونو شاکریم از این بابت..
بریم سراغ عکسات که از تابستون هست تا این روزهامون که به قول خودت مرد شدی و با بابایی میری هیئت.. مرد کوچولوی مامان.. فدای مردونه حرف زدنت که گاهی جوگیر میشی و صداتو کلفت می کنی و حرف میزنی برامون.. 



از بازی های پدر و پسری..

از بازی هایی که گاهی خیلی دخترونه میشهههه

خونه خالجون..

شما و پسر خاله علی که حسابی از برگشتن مامان باباشون خوشحال بودن...

شما و دخمل ها....

عطا با سوغاتی هاش...

و تنش می کنه...


دست خالجون مهربون درد نکنه...
دهه محرم و پدر و پسری...

اینجا هم افتادی تو دسته... چوب هم برداشتی که تو عکس مشخص نیس..

عزیز دلم نوکری امام حسین واسه ما شیعه ها افتخاره.. امیدوارم همیشه تو دم و دستگاه امام هامون نوکری کنی که عین سروری هر دو دنیاست..
دوستت دارم عزیز مادر.



مدتی پیش... 

